۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

به بزرگ‌داشت از زاد روز پدر داستان‌نويسی‌یِ نوين ايران، صادق هدايت

ارسالي داريوش بهمنش

از داريوش بهمنش


زندگى نامه‌ى صادق هدايت


صادق، کوچکترين فرزند هدايتقلی خان هدايت، اعتضاد الملک، ۱ شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه  ۱۲۸۱، هنگامی که « از خاک ايران آزادی خواهی و مشروطه طلبی می جوشيد »، در يک خانواده ی معروف و ثروتمند اشرافی از دودمان رضا قلی خان هدايت، اديب و دانشور عهد ناصری، در تهران چشم به جهان گشود. وی خيلی زود پيوند خود را از خانواده - که افراد آن همه مردان سرشناس کشور بودندو اگر او می خواست می توانست با بهره گيری از قدرت و نفوذ آنان به مقامات عاليه ی دولتی دست يابد و زندگی مرفه و بی دردسری برای خود فراهم نمايند - بريد و از تن آسايی يک فرد نازپرورد و متنعم سر باز زد و با درآمد ناچيزی، که از راه خدمت در دواير مختلفه ی دولتی به دست می آورد، مستقلا زندگی کرد. اين وارستگی و آزادگی به او مجال داد که اوقات خود را به کاری که دوست داشت، يعنی ادبيات وقف کند.
« صادق پس از دو برادر و خواهر به دنيا آمده و عزيز کرده ی خانواده بود. وی مانند ساير برادران و خواهران در دست عمه ها و دايه ها بزرگ شد؛ و هفت هشت سالش بود که به اتفاق دو دوست و همبازيش، مهندس خسرو هدايت قائم مقام شرکت ملی نفت که پسر دايی او بود و دکتر منوچهر هدايت رييس پيشين بهداری وزارت و آموزش و پرورش که پسر عمويش بود به مدرسه ی علميه رفت؛ و اين سه نفر تا کلاس نهم دبيرستان با هم بودند. » ۲
هدايت در سال ۱۳۰۴ تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و دبيرستان فرانسوی « سن لويی » تهران به پايان برد؛ و با کسب موفقيت در مسابقه ای که ترتيب يافته بود، در آبان ماه سال ۱۳۰۵ با کاروان دانش آموزان اعزامی به اروپا به بلژيک روانه شد؛ و در آموزشگاه عالی آنجا، در رشته ی مهندسی راه و ساختمان، نام نويسی کرد. اما در آنجا نماند و يک سال بعد با نخستين گروه دانشجويان اعزامی به اروپا برای تحصيل در رشته ی معماری رهسپار پاريس شد و « ظاهرا دوره ی اقامت او در فرانسه - که چهار سال طول کشيد - بخصوص بيشتر به سير و گشت گذشت. » ۳
بدين قرار هدايت تحصيلات خود را به پايان نبرد و در سال ۱۳۰۹ که اوج قدرت رضا شاه بود، به تهران باز گشت.
از قرار معلوم خانواده اش ار اين حيث ناراضی بوده و اصرار داشتند که او دوباره به اروپا برگردد و در رشته طب يا مهندسی و يا هر رشته ی ديگری که مايل است تحصيل کند. اما او نه تنها به رفتن به اروپا و ادامه درس و تحصيل حاضر نشد، بلکه از اقامت و کار کردن در تهران هم گريزان بوده و ميل داشته است ماموريتی هر چه باشد در يکی از شهرستان ها دست و پا کند.
هدايت در تهران ماند و شغل محقری ( حسابداری جزی با ماهی بيست هزار تومان حقوق ) در بانک ملی مرکز به عهده گرفت و تا شهريور ۱۳۱۱ در آن بانک کار کرد و از ششم شهريور آن سال تا ۱۶ ديماه ۱۳۱۳ در اداره ی کل تجارت و از آن به بعد چندی بعد تا سی ام اسفند ۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول کار شد و بعد وارد شرکت سهامی کل ساختمان گرديد. ۴
اگر از کتاب کوچک ولی جالب انسان و حيوان، که در سال ۱۳۰۳ پيش از سفر اروپا در تهران نوشته است، بگذريم، نخستين اثر هنری هدايت قطعه ی نا تمام مرگ است که در سال ۱۳۰۵ در گان بلژيک نوشت؛ ۵ و بعد در سال ۱۳۰۶ که در پاريس بود، رساله ی « تميز و تقريبا بی ايراد » فوايد گياه خواری را به قلم آورد که در سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.۶
از آثار ديگر او در اين زمان، نمايش نامه ی سه پرده ای پروين دختر ساسان است که يکی دو سال بعد ( سال ۱۳۰۹ ) در تهران چاپ کرد. و ديگر افسانه ی آفرينش که در سال ۱۳۰۹ نوشت و در سال ۱۳۲۵ به همت کتر حسن شهيد نورايی در پاريس چاپ شد.
هدايت در اواخر سال ۱۳۰۸ و اوايل ۱۳۰۹، نخستين داستان های زيبای خود را به نام مادلن، زنده به گور، اسير فرانسوی و حاجی مراد در پاريس به رشته ی تحرير کشيد؛ و پس از بازگشت به ايران داستان آتش پرست و سپس داستان های داود گوژپشت، آبجی خانم و مرده خورها را درتهران نوشت و آن ها را با نوشته های پاريس يک جا در مجموعه ای به نام زنده به گور در سال ۱۳۰۹ منتشر کرد؛ و سال بعد سايه ی مغول را در مجموعه ای با دو اثر از بزرگ علوی و دکتر شين پرتو انتشار داد.
از اين سال به بعد، تا سال ۱۳۱۵ که به هندوستان رفت، پربارترين دوره ی فعاليت ادبی هدايت بود؛ و هم در اين دوره بود که با سه تن از ديگر ادبای جوان و روشنفکر که عبارت بودند از بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد آشنا شد؛و اين چهار نفر، که اصول فکری و ديد واحد به ادب و دانش و هنر آنان را به هم نزديک کرده بود، اغلب عصرها در يکی از کافه های لاله زار نو به نام « رز نوار » گرد هم می نشستند و در افکار و انديشه های يکديگر بحث و انتقاد و نکته گيری می کردند و از يکديگر چيز می آموختند و به زودی در مقابل اديبان محافظه کار که آنان را « سبعه » ۷ ناميده بودند، موسوم به ربعه شدند.

پروفيسور يان ریپکا از ايران شناسان چک گفته است:

« گروه ربعه » در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به ديگران عرضه می کرد؛ و اين جنبه ی مثبت ايشان بر عقايد اغراق آميزشان می چربيد؛ و کسی که از پوسته ی سخت ريشخندها و مسخرگی هايشان می گذشت و به دل آنان نفوذ می يافت، چيزی جز احساسات ميهن پرستی پاک و آتشين نمی ديد. ۸
مجتبی مينوی، طرز فکر گروه ربعه و نقش هدايت را در جلسات آنان چنين تعريف می کند:
« ما با تعصب جنگ می کرديم و برای تحصيل آزادی کوشش می کرديم و مرکز دايره ی ما صادق هدايت بود. » ۹
و کمی پايين تر اضافه می کند:
« شايد ما آن روز گمان می کرديم چون قدر مقام نويسندگی هدايت را می شناسيم او را تشويق می کنيم؛ اما حقيقت مطلب اين بود که او موجب تشويق ما بود و در هر يک از ما لياقتی می يافت آن را به کار می انداخت. مرکز دايره بود و همه را دور خود می گرداند. » ۱۰
کم کم به شماره ی ياران هدايت افزوده شد و از جمله دو موسيقيدان ( سرهنگ مين باشيان و حسين سرشار ) و يک بازيگر و کارگردان هنرمند نمايش ( عبدالحسين نوشين ) به اين جمع پيوستند. ۱۱
هدايت دو مجموعه ی قصه به نام سه قطره خون و سايه روشن و داستان علويه خانم و سفرنامه ی اصفهان نصف جهان را نوشت. نسخه ای از ترانه های خيام را با مقدمه ی مفصل و شش مجلس تصوير از درويش نقاش ( سوريو گين ) منتشر کرد. سخنان موزون عاميانه را در مجموعه ای به نام اوسانه و عقايد عاميانه را در مجموعه ی ديگری به نام نيرنگستان انتشار داد، و با مسعود فرزاد کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب را در سخريه ی ادبای معاصر رقم زد. ۱۲
به تشويق او، علوی چمدان را نوشت، نوشين تئاتر تپاز ۱۳ را به نام مردم به معرض نمايش گذاشت. در موقع تشکيل کنگره ی فردوسی، نوشين و مين باشيان سه پرده نمايش از شاهنامه بيرون کشيدند و روی صحنه آوردند؛ و مجتبی مينوی در آن دوره نامه ی تنسر، تاريخ مازيار ۱۴ ، نوروزنامه، جلد اول شاهنامه، شاهنشاهی ساسانيان و ويس و رامين را تصحيح کرد که « در آن ها فکر هدايت و همه ی ربعه دخالت داشت ». ۱۵ اين بود خلاصه ای از کوشش هنری هدايت و دوستان او در دوره ی پنج ساله ی ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۵.
هدايت در سال ۱۳۱۵، به دعوت دکتر شيرازپور پرتو ( شين پرتو )، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام وايس کنسول ايران در بمبئی و با تحصيل مرخصی به ايران آمده بود، به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسی به هندوستان رفت؛ و در اين سفر، که کمتر از يک سال طول کشيد، با فرهنگ غنی هند آشنا شد و اطلاعات وسيعی در زبان و ادبيات فارسی ميانه ( پهلوی ) به دست آورد. نقل کرده اند که در بمبئی هر روز قسمت اعظم اوقات خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانيد و مثل شاگرد مکتبی دفتر و کتاب خود را بر می داشت و به نقطه ی دوری در بيرون شهر که اقامتگاه بهرام گور انکلساريا ۱۶ ، از دانشمندان پهلوی دان پارسی، بود می رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( که به گفته ی خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش می خورد ) می پرداخت؛ و هم در آن جا بود که کتاب کارنامه ی اردشير پاپکان و گزارش گمان شکن را به فارسی درآورد و دو داستان Lunatique ( ماه زده ) و Sampingue را به زبان فرانسه نوشت؛ و از آن پس شاهکار معروف و بی مانند خود « بوف کور » را، که در تهران شروع کرده بود، به اتمام رسانيد و آن را در همان سال ۱۳۱۵ با خط خود به صورت پلی کپی در پنجاه، و به قولی در صد و پنجاه نسخه چاپ کرد.
هدايت ظاهرا ميل نداشته به ايران برگردد و می خواسته در هندوستان بماند و کسب و کاری برای خود فراهم آورد.
با اين همه، چون از حيث معيشت در تنگنا افتاده بود در سال ۱۳۱۶ به ايران بازگشت و بار ديگر به استخدام بانک ملی ايران درآمد، ولی بيش از يک سال در آن جا نماند. سال های سخت و خفقان آوری بود. گردباد زمان آشيانه ی گرم ياران گروه « ربعه » را متلاشی کرده و دوستان هر يک به سويی پراکنده شده بودند: مجتبی مينوی به لندن رفته بود و در برنامه ی فارسی راديو BBC سخن پراکتی می کرد؛ و بزرگ علوی در زندان می زيست. تا چندی، دکتر خانلری، دکتر محمد مقدم و مسعود فرزاد در خانه ی هدايت جمع می شدند و از ادبيات و موسيقی و هنر سخن می گفتند، بعد مقدم به آمريکا رفت و جلسه ی هفتگی بی ترتيب شد.
هدايت، کسی که « در اين دنيا نمی خواست از کسی کمک، حتی از فلک ». ۱۷ در اين چند سال با شغل محقری در يکی از سازمان های دولتی کار می کرد و حوصله و توانايی اين که شاهکار تازه ای به وجود آورد نداشت؛ و بيشتر اوقات خود را به ترجمه ی متون پهلوی، که در هنگام اقامت هند روی آن ها کار کرده بود، می گذرانيد؛ و چون آثار عاميانه را جزء مهم فرهنگ ملی می دانست، در خلال سال های ۱۳۱۸ - ۱۳۲۰ در اوراق مجله ی موسيقی، که خود در آن کار می کرد، مقالات و تحقيقات گونه گون خود را منتشر می کرد.
جنگ دوم جهانی در حيات سياسی و اجتماعی ايران تغييراتی داد. اين سال ها، که دوران شکفتگی آثار اکثر نويسندگان و شاعران ايرانی بود، در زندگانی هدايت نيز دوره ی نوينی به وجود آورد و قريحه ی نويسندگی او را به حد کمال نمودار ساخت.
وی در فاصله ی سال های ۱۳۲۱ - ۱۳۲۳ مجموعه ی داستان های کوتاه سگ ولگرد و ولنگاری را انتشار داد که بعضی از داستان های آن دو مجموعه، آثار سال های قبل او بود که نخستين بار منتشر می شد؛ و نيز دو ترجمه ی پهلوی با عنوان های گزارش گمان شکن و زند و هومن يسن چاپ کرد؛ و دو ترجمه ی ديگر از همان زبان، که يکی فصولی بود از يادگار جاماسب در مجله ی سخن ۱۸ و ديگری رساله ی شهرستان های ايرانشهر در مجله ی مهر ۱۹ و سپس در مجله ی ايران ليگ منتشر نمود.
هدايت هميشه کار می کرد و وقتش، چه در اداره و چه در خانه، صرف مطالعه بود و کار اداريش را تنها برای رفع تکليف انجام می داد.
هدايت در فعاليت ادبی جمعيت ايرانی روابط با اتحاد جماهير شوروی که در سال ۱۳۲۲ تاسيس يافت، شرکت داشت و با مجله ی پيام نو، ارگان جمعيت مزبور، همکاری می کرد؛ و چند مقاله ی تحقيقی، از جمله مقاله ای با عنوان « چند نکته درباره ی ويس و رامين » ۲۰ و يک داستان به نام فردا ۲۱ در آن مجله انتشار داد. همچنين با مطبوعات ديگر، از جمله مجله ی سخن، که دکتر پرويز خانلری در خرداد سال ۱۳۲۲ داير کرده و در آن روزها يکی از مجلات پيشتاز و ترقی خواه بود، همکاری صميمانه داشت؛ و چندين ترجمه، قصه و مقاله ی تحقيقی او در دو سه ساله ی اين مجله منشر گرديد. از جمله ترجمه ی داستان مسخ از کافکا در دوره ی اول ۲۲ و سلسله ی مقالات او درباره ی فرهنگ عامه در دوره ی دوم و سوم ۲۳ سخن انتشار يافت. ژان پل سارتر را با ترجمه ی ديوار در اين مجله ۲۴ نخست او به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد؛ و علاوه بر اين ها، در هيئت تحريريه ی مجله هم شرکت داشت و کمک فکری می کرد.
هدايت روز شانزدهم آذر ماه ۱۳۲۴، همراه يک هيئت فرهنگی، برای شرکت در جشن يادبود بيست و پنجمين سال تاسيس دانشگاه تاشکند، به دعوت آن دانشگاه به ازبکستان رفت ۲۵ و دو ماه در آن جا ماند و در اوضاع و احوال مردم آن سرزمين مطالعه و تحقيق کرد و ذخاير نسخه های خطی نفيس و فراوان دانشگاه تاشکند را با علاقه و اعجاب از نظر گذرانيد؛ اما در بازگشت از اين سفر حاضر نشد مطابق معمول در انجمن فرهنگی ايران و شوروی درباره ی مشاهدات خود در آن سفر سخنرانی کند و يا در جايی مطلبی بنويسد.


هدايت در نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، که در سال ۱۳۲۵ تحت شعار « ادبيات نوين و مترقی ايران » تشکيل يافت و کليه ی دانشمندان و نويسندگان کشور را به خدمت و بيان افکار و اميال مردم دعوت کرد، شرکت نمود. ۲۶
اوضاع ايران در سال های ۲۷ - ۱۳۲۶ در وضع روحی هدايت تاثير شديد به جا گذاشت. دخالت امپرياليست های بيگانه در امور داخلی ايران تاثير ناگواری در هدايت داشت. وی از دل و جان طرفدار استقلال کشور و مبارزه به خاطر صلح و آزادی بود و کسانی چون احسان طبری، احترام عميقی برای او قايل بودند. با اين همه تا توانست خود را از جنجال ها و کشمکش های روز، که غرض از آن ماهی گرفتن از آب گل آلود بود، دور نگهداشت. خليل ملکی ضمن مدافعات خود در دادگاه نظامی، از علل انشعاب حزب توده، چنين گفت:
« من بالاخره پيشنهاد نوشين را پذيرفتم و با دوستان او در منزل صادق هدايت تماس گرفتم. صادق هدايت هيچ وقت عضو حزب توده نبوده، اما با نوشين و غيره دوست صميمی بود و از حزب توده انتظاراتی داشت و سمپاتيزان بود و اتاق خود را در اختيار اين گروه ياغی نسبت به رهبری حزب قرار داده بود ». ۲۷
دکتر احمد فرديد نيز گفته است:
« هدايت هيچ گاه به مارکسيست نپيوست و گرايش او به روس از دل بستگی او به مارکسيسم و کمونيسم نبود؛ از تاثير ژرفی بود که ادبيات و روح عرفانی روس ( مانند داستايوفسکی ) در او بخشيده بود. وانگهی نوع نزديکی او با برخی از جريانات زمان، باز نماينده ی سرکشی و شورش خوی آزادمنش او بود که سال ها در زير فشار زورگويی و زورتوزی مثل خوره روح او را خورده و فرسوده بود ». ۲۸
بالاخره مجتبی مينوی، دوست نزديک او، در اين باره چنين آورده است:
« گروهی اصرار دارند که او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از اين ميان درست است، اينکه آن دوست ما ( هدايت ) از بيست سال پيش از اين که او را می شناختيم، با هرگونه رذالت و دورويی و بی حيايی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانيم که مانند او از اين صفت ها مبرا و به انسانيت و معرفت و نجابت و آزاده خويی پايبند باشند! » ۲۹
در سال ۱۹۴۹ ميلادی ( ۱۳۲۸ خورشيدی )، که نخستين کنگره ی جهانی طرفداران صلح در پاريس منعقد شد، فردريک ژوليو کوری از هدايت دعوت کرد که در آن کنگره شرکت نمايد. او اين دعوت را نپذيرفت، ولی پاسخی که داد دستور کنگره را تاييد و کوشش ملت ها را در راه صلح تمجيد کرد.
« ... امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم ... » ۳۰
آخرين اثر ادبی هدايت ( اگر از قطعه ی کوچک فردا ( ۱۳۲۵ )، و مقدمه ی معروف او به نام « پيام کافکا » بر گروه محکومين کافکا، ترجمه ی حسن قائميان ( ۱۳۲۷ ) بگذريم، داستان حاجی آقاست، که به ضميمه ی دوره ی دوم مجله ی سخن در سال ۱۳۲۴ انتشار يافت؛ و پس از آن تاريخ، داستانی نيز به نام قضيه ی توپ مرواری نوشت که متن کامل آن به چاپ نرسيده بود و تنها خلاصه ای از آن را حسن قائميان، ضمن حواشی خود بر ترجمه ی فارسی کتاب ونسان مونتی درباره ی صادق هدايت، نقل کرده بود.
در سال ۱۳۲۹، کاسه لبريز شده و فصل آخرين قمار زندگی نويسنده فرا رسيده بود. هدايت از دانشگاه تهران چند ماه مرخصی گرفت و ظاهرا به نام معالجه روز دوازدهم آذرماه ۱۳۲۹، با وجه ناچيزی که از فروش کتاب هايش به دست آورده بود، به پاريس رفت. ۳۱ او نمی خواست به ايران بازگردد و اميدوار بود که در آن جا آسايش روحی و شرايط و محيط مناسبی برای کارهای هنری خود به دست آورد. اما در آن جا هم روی مساعد نديد و با دشواری های گوناگون روبرو شد؛ و در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۲۹ به برادرش محمود هدايت نوشت: « عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد برای ايرانيان است ». ۳۲
اما به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی خود پايان داد؛ و روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند و جنازه ی او را تا گورستان پرلاشز تشييع کردند؛ و بدين قرار، دفتر زندگانی چهل و هشت ساله ی يکی از تابناکترين قريحه های هنری ايران معاصر بسته شد.
هدايت مرگش نيز همچون زندگيش زيبا بود. رحمت مقدم، که او را در بستر مرگ ديده، گفته است:
« يک ژاکت به تن داشت خيلی تميز با پيراهن سيد، و شلوار هم به پا داشت. صورتش را اصلاح کرده بود، انگار می خواسته به مهمانی برود يا در مجلس رسمی شرکت کند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه خورده و مرتب. »
زهی حالت خوب مرد سخن                        که مرگش به از زندگانی بود ۳۳

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

بحرطویل عمو نوروز - ابوالقاسم حالت (هدهدمیرزا)

رفقا ! خاطر خود شاد بدارید و ره‌ غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت ز باران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت چنان جلوه‌گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفایی دگر و کرد غم از دل به در. می‌دَهَدت باد بهاری خبر از طی‌شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل‌خندان بزنی خیمه به بستان و ببین‌ی که گلستان ز گل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه‌ی‌رضوان همه پر لاله‌ی‌نعمان همه پر نرگس‌فتان همه پرگوهر و مرجان. غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست در این فصل دل‌انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت‌ فردوس‌برین کرده جهان را.

همه جا زمزمه‌ی سال جدید و همه را شوق شدید و سخن از گردش عیداست، گل سرخ و سپیداست که بر خاک پدیداست. در این عید سعیداست که بس روح امیداست که در جسم دمیده‌است زهر سوی نویداست که بر خلق رسیداست ولی من ز رُخم رنگ پریده‌است که هنگام‌ خریداست و از این فقر شدیداست که قلبم ترکیده‌است و دلم سخت تپیده‌است به یک‌سوی مجیداست که خونم بمکیده‌است، به یک‌سوی فریده‌است همین خیرندیده‌است، که پیوسته پریده‌است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب، بدان سان که ز هر باب فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج‌تراشی که کند، مایه‌ی شاد‌است، سر آغاز بهاراست و زمانی خوش و خرم که به هر سو و به هر کوی کنی روی و کشی بوی و ببین‌ی رخ دل‌جوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام به صد شوق نهی گام در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوییدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دایی و هر عمّه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکن‌ی در پی ورّاجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو بینی همه را خرّم و آزاد چنان شاخه‌ی شمشاد, عُمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نیارند ز غم یاد و نباشند به فریاد اگر بچّه و گر تازه جوان‌اند پی عیش روان‌اند و گر پیر زنان‌‌اند چو گل خنده زنان‌اند و چنین‌اند و چنان‌اند. به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

هفت سین چیده شود باز به هر جا و ز نو سبزه در آید به بر سرکه و سیر و سَمَک و سیب و سماق و سمنو دور برش از طرف‌ی سبزه‌ی سبز و طرف‌ی سیم سپید و طرف‌ی سنبل آبی طرف‌ی ماهی سرخ است که در آب خورد تاب و زند غوطه و بر گرد چنین منظره‌ی نغز و فریبنده و زیبنده و پر لطف و صفا شربت و شیرینی و نقل و شوکلات است بسی آب نبات‌است که چون شهد مهنّاست به شیرینی حلواست چو بادام منقّاست و یا چون گزاعلاست. غرض، جان تو فرداست که روز خوشی ماست هر آن کس که در این‌جا و در آن‌جاست چه پیراست و چه برناست چه نادار و چه داراست کند سورچران‌ی ز چپ و راست دگر باره برای به کف آوردن عیدی قمر و شمسی و هوشنگ و حسین وحسن و اکبر و مسعود بر آرند سحر زود سر از خواب و پی نیل به مقصود به هر کس که غنی بود بپیچید چنان دود بسی اِسکن موجود که از جیب تو مفقود شود در پی پرداختن عیدی و این مسئله در عید چنان رونَقش افزود که بگشود در کیسه‌ی خود مشدآقامحمود که از بس کِنِس بود نمی دید کسی زو کرم و جود و برای دو سه تومان عصبی می‌شد و می‌بست به دشنام زمین را و زمان را.

عده‌ای نیز از آن پیش که تحویل شود سال‌نو افتد در اندیشه‌ی سیر و سفر و گردش و خیزید و گریزید ز شهر خود و رو جانب شهر دگر آرند و شتاب‌اند به قزوین و به گیلان و به نوشهر و به گرگان و به تبریز و به زنجان و به قوچان و فریمان و به سمنان و به یزد و قم و کاشان و به کرمان و صفاهان و خراسان و بروجرد و لرستان و به نیریز و به ترشیز و به هر شهر و به هر قریه که یک هفته در آن جا بمانند و بسی کام برانند که هم خوش گذرانند و هم آخر برهانند گریبان خود از خرج پذیرایی نوروز و گرفتاری سال نو و بر دوش نگیرند چنین بار گران را.

طی سال نو و هر سال که ازآن راست به دنبال, الهی که به تایید خداوند بهین خوش گذرد بر همه از کارگر و رنج‌بر و پیشه‌ور و اهل‌ادارات، چه اعلی و چه ادنی چه رئیس و چه مدیر و چه مشاور و مشیر و چه سفیر و چه وکیل و چه وزیر و چه فقیر و چه نمد مال و چه دلال و چه حمّال و چه رمال و چه باحال و چه بی حال و چه بقال و چه عطار و چه سمسار و چه بوجار و چه نجار و چه تجار و چه ابزار و چه خباز و چه بزاز و چه لباف و چه طواف، غرض جمله‌ی اصناف، که دوراند ز انصاف و قرین‌اند به اجحاف، الهی که به زرباف‌ی زرباف و به علاف‌ی علاف، خداوند در این جامعه جور همه را جورکند غصه ز ما دور کند چاره‌ی رنجور کند خرّم و مسرور کند خاطر هر پیر و جوان را.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

این خانه قشـنگ اسـت ولی خانهّ من نیسـت - دکترخسرو فرشیدورد

دراندوه بسیار، با خبر شدیم که استاد بزرگ زبان و ادبیات پارسی و یکی از مفاخر بلندپایهٔ فرهنگی، دکترخسرو فرشیدورد ، درنزدیکيی‌یِ روز نهم دی ۱۳۸۸ در سن ۸۰ سلگی، در تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" در تهران رخت از این جهان بربست.

دکتر فرشیدورد از استادان بنیادین دانشکدهٔ زبان و ادبیات پارسی در دانشگاه تهران و دارای آوازه‌ٔ جهانی و دیدگاه‌های ویژه در میدان دستورزبان بود. نوشتارها و کتاب‌های گسترده و بسیار ارجمندی در پیرامون دستور زبان پارسی و زبان شناسي و بررسی‌های ادبي‌ از آن استاد برجای مانده است. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر پارسی عشق و غیرت بسیار داشت.

در اینجا یکی از سروده‌های پیشین استاد را می‌آوریم، که به زیبایی مهر بی‌پایان او را به ایران و فرهنگ این سرزمین نشان می دهد:

این خانه قشـنگ اسـت ولی خانهّ من نیسـت

این خاک چـه زیباسـت ولی خاک وطن نیسـت


آن کشـور نـو، آن وطــــن دانش و صنعـت

هـرگز به دل انگیـــزی ایران کهن نیسـت


در مشـهد و یزد و قم و سمنان و لرسـتان
لطفی‌سـت که در کلگری و نیس و پکن نیسـت

در دامــن بــحــرخـزر و سـاحـل گـیـلان
موجی‌سـت که در سـاحـل دریای عـدن نیسـت


در پـیــکـر گــلـهای دلاویـز شـمـیـران

عـطـری‌سـت که در نافـهّ آهـوی ختن نیسـت


آواره‌ام و خسـتـه و سـرگشـته و حـیـران
هـرجـا که روم هیچ‌کجـا خـانـهّ من نیسـت

آوارگـی و خـانـه‌بـه‌دوشـی  چـه بلایی‌سـت
دردی‌سـت که همتاش در این دیر کهن نیسـت

من بهر کـه خـوانـم غـزل سـعدی و حـافظ
در شـهر غریبی که در او فهم سـخن نیسـت

هرکس که زند طـعـنـه به ایرانی و ایران
بی‌شبهه که مغزش به ‌سر و روح به‌ تن نیست

پاریس قشـنگ اسـت ولـی نیسـت چـو تهران
لـنـدن بـه دلاویـزی شـیـراز کـهن نیسـت

هـر چـنـد کـه سـرسـبز بُـوَد دامنـهٔ آلپ
چـون دامـن‌البرز پر از چـین‌وشـکن نیسـت

این کوه بلنـداسـت ولـی نیسـت دمـاونـد
این رود چه زیباسـت ولی رود تجـن نیسـت

این شـهـر عظیم‌اسـت ولی شـهر غریب اسـت
این خانه قشنگ اسـت ولی خـانهّ من نیسـت


درگذشت این استاد زبان و ادبیات فارسی را تسلیت می‌گوییم.


در بارهٔ دکتر خسرو فرشیدورد بیشتر بدانید

با سپاس از نسرین

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

مناظره‌ی شعری‌یِ سیمین بهبهانی، ابراهیم صهبا، رند تبریزی و شمس الدین عراقی

يارب  مرا ياری  بـده،  تا  سـخت  آزارش کنم
هـجرش دهم، زجـرش دهـم، خوارش کنم، زارش کنم

از بـوســه‌هـای آتشـين، وز خنده‌هـای دل‌نشـين
صد شعله در جان‌اش زنـم، صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشـمش سـاغـری، گـيـرم ز دسـت دل‌بـری
از رَشـک آزارش  دهـم، وز غـصـه  بيمارش  کنم

بـنـدی بـه پای‌اش افکنم، گـويم خـداوندش منم
چـون بنـده در سـودای زر، کـالای بـازارش کنم

گـويد میفزا قهر خود، گويم بخـواه‌ام مهر خود
گـويد کـه کم‌تر کـن جفا، گويم که بسيارش کنم

هـر شام‌گـه در خـانه‌ای، چـابک‌تر از پروانه‌ای
رقـص‌ام بـر بيـگـانـه‌ای، وز خويش بيزارش کنم

چون بين‌ام آن شيدای من،  فارغ شداز احوال من
منزل کنم در کـوی او، باشـد کــه ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهانی :

يارت شـوم، يارت شـوم،  هـر چـنـد آزارم کنی
نازت کِشـم، نازت کِشـم، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسـندی گر من‌ام، دل را نسـازم غرق غـم
باشـد شـفا‌بخش  دل‌ام، کـز عشـق بيـمـارم کنی

گر رانی‌ام از کوی خود، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدل‌ام، کز عشـق بيـمارم کنی

مـن طاير پر بسـته‌ام، در کنـج غم بنشـسـته‌ام
من گر قفس بشـکسـته‌ام، تا خـود گرفتـارم کنی

مـن عـاشـق دل‌داده‌ام، بـهــر بــلا آمــاده‌ام
يـار مـن دل‌داده شـو، تـا بـا بـلا يـارم کنی

ما را چـو کـردی امتحان، ناچـار گردی مهربان

رحـم آخـر ای آرام جان، بـر اين دل زارم کنی

گـر حـال دشـنام‌ام دهی، روز دگـر جـان‌ام دهی
کـامـم دهی، کامـم دهی، الطـاف بسـيـارم کنی



جواب سيمين بهبهانی به ابراهيم صهبا :


گفت‌ی شـفابخشـم تـو را، وز عشـق بيـمارت کنم
يعنی به خود دشـمن شوم، بـا خويشتن يارت کنم؟

گـفت‌ی کـه دل‌دارت شـوم، شـمـع شـب تارت شـوم
خـواب‌ی مبارک ديـده‌ای، تـرسـم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهانی:


ديگر اگر عريان شـوی، چون شاخـه‌ای لرزان شوی
در اشک‌ها غلتان شـوی، ديگـر نمی‌خواهـم تو را

گـر باز هـم يارم شـوی، شـمـع شـب تارم شـوی
شـادان ز ديدارم شـوی، ديگـر نمی‌خواهم تو را

گر محـرم رازم شـوی، بشـکسـته چون سـازم شوی
تنها گـل نازم شـوی، ديگـر نمی‌خـواهـم تو را

گـر بازگـردی از خطا، دنبـال‌ام آيـی هـر کجا
ای سنگ‌دل، ای بی‌وفا، ديگـر نمی‌خـواهـم تو را

جواب رند تبريزی به سيمين بهبهانی و ابراهيم صهبا :

صهبای من زيبای من، سـيمين تو را دل‌دار نيست
وز شعر او غم‌گين مشو، کو در جهان بيدار نيست

گر عاشق و دل‌داده‌ای، فارغ شـو از عشـق‌ی چنين
کان يار شهر آشـوب تو، در عالم هشـيار نيسـت

صهبای من غم‌گين مشـو، عشـق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی‌کسان، سيمين تو را غم‌خوار نيست

سـيمين تو را گويم سـخن، ک‌آتش به دل‌ها می‌زنی
دل را شـکسـت‌ن راحت و زيبنـده‌ی اشـعار نيسـت

با عشـوه گردانی سخن، هـم فتنه در عـالم کنی
بی پرده می‌گويم تو را، اين خود مگرآزار نيست؟

دشمن به جان خود شدی، کز عشـق او لرزان شـدی
زيرا که عشق‌ی اين‌چنين، سـودای هر بازار نيست

صهبا بيا ميخـانـه‌ام، گـر راند از کـوی وصال
چون رند تبريـزی دل‌اش، بيگانه‌ی خـمـار نيسـت



عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی :

ای رند تبـریزی چـرا این‌هـا بـه آن‌هـا می‌کنی؟
رندانه می گـویم ترا، ک‌آتش بـه‌ جان‌هـا می‌کنی 


ره می‌زنی صهـبـای ما؟ ای وای تـو، ای وای ما!
شرم‌ات نشد بر همـرهان، تیر از کمان‌هـا می‌کنی؟


سـیمین عاشـق‌پیـشـه را گـویی سـخـن‌هـا ناروا
عاشـق نبـودی ک‌یـن چنیـن، زخـم‌زبان‌هـا می‌کنی


طشـت‌ی فـروانـداختی، بـر عاشـقان خـوش تاختی
بشـکن قلم خاموش شـو، تا ایـن بیـان‌ها می‌کنی! 


خواندی کـجـا این درس را، واگو رهاکن ترس را
آتش‌بـزن بر دفتـرت، تـا ایـن گـمان‌هـا می‌کنی! 


دلبـر اگر بـر ناز شـد،افسـانه‌ی پـر راز شـد …
دلـداده دانـد گویدش: بـاز امتحـان‌هـا می‌کنی؟ 


معشـوق اگـر نـرم‌ی کند، عاشـق ازآن گرم‌ی کند!
ای بی‌خبـر این قصـه را، بر نوجـوان‌هـا می‌کنی؟


عاشق اگر بر قهر شـد، شیرین به کام‌اش زهر شد
گـاه‌ی اگـر این می‌کنـد، بـر آسـمان‌هـا می‌کنی؟ 


او داند و دلـدار او، سـر بـرده‌ای در کار او
زیـن سـرکش‌ی مـی‌ترسم‌ت، شایـد دکـان‌هـا می‌کنی؟


از (بی‌نشـان) شـد خـواهش‌ی، گر بر سـر آرامش‌ی
بازت مبـادا پاسخ‌ی، گـر ایـن، زیان‌هـا می‌کنی




۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

اینجا آریزوناست - ابوالحسن کمالی

اینجا آریزوناست،
کورهٔ خورشید می‌دمد،
و هردَمِ آن رازی از بقاست
آری، «گراند کانیون»،
یکی از عجایب دنیاست.

بر «سالت ریور»اَش(*)
 چو نظر افکنم ز دور،
اِ نگار رود خشکی قُم و آب شور،
این‌جا زُباله‌های اَ تم می‌رَوَد به خاک،
آن‌جا جنازه‌های گُنَه می‌رَوَد به گور!
شیطان و شیخ هردو سَران جَریده‌اند،
هرجا قدم گذارده، شَرّ آفریده‌اند.

این غربِ وحشی‌است که بی‌داد می‌کند،
«نظم نوین» به روی زمین نَقش‌اژدهاست،
این‌جا آریزوناست.

در آسمان خم شده تا قُلّه‌های کوه،
شفّاف و پُر‌شکوه،
سیّاره و ستاره به لب‌خند و چِشمک‌اند،
جمعی فضانورد به‌تمرین رنگ و جنگ،
غوغا به پا کنند که اندر جهان تَک‌اند!
چشم‌آن تیزبین زمین (**) غرقِ کائنات،
اندر پِیِ حیات.

باری، حکایتی‌ست سَراسَر صداقتی،
وَز تو چه پنهان شکایتی ...
غارت‌گران آمده از آب‌های دور،
یغماگرانِ هست‌ی و زَر، کارشان به زور،
جنگ‌آورانِ عَبوس،
در کنارِ تن‌آوَران کاکتوس،
بَرکَنَند پوست از سَرِ آن قوم سُرخ‌پوست،
این‌جا مکان و قتل‌گهِ بس قبیله‌هاست،
این‌جا آریزوناست.

ای ساکنانِ روی‌زمین! ... فریاد،
فریاد از ستم‌گری و بی‌داد.

***
مهتاب جان‌سپرد ز توفان و گِردباد،
دیوی تنوره‌کش، ز کویرم به خانه بُرد،
عجولانه ره سپُرد.

صدها هزار مغز از ایران رَمیده‌اند،
بسیار کس که گم شده یا وَرپَریده‌اند!
خِیلِ زنان مُتعهٔ هم‌آغوشی و نیاز،
آن‌گَه مکانِ غصبی و قَدقامتِ نماز،
خوان و جوان قبالهٔ مُلایِ پُرگناه،
شیخ‌اک که بُرده گنج و نابُرده‌است رنج،
دین را طلاق گفته به دنیای روسیاه،
این‌جا که خانه نیست دگر، این شکنجه‌گاست،
یا رَب بریده‌باد که این دست از «سیا»ست!
این‌جا آریزوناست.

ابوالحسن کمالی

*   رودخانه‌ای که از شهر فِنیکس، مرکزآریزونا، می‌گذرد.
** تلسکوپ‌های عظیم رصدخانه‌های آریزونا.


با سپاس از کاظم


۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

سجاده، فرش عنف و تجاوز - سیمین بهبهانی













سیمین بهبهانی می‌گوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها می‌داند:


سـجـاده فـرش عـنف و تـجاوز، ای داعیان شـرع خدا را!
بـر قتل‌عام دین و مروّت، دسـت که بسـته چشـم شـما را؟

اللّـه‌اکبر اسـت که هـر شـب، هـمـراه جـانِ آمده بر لب
آتشـفشـان به بال شـیاطین، کرده‌سـت پاره پاره فضا را

از شـرع غـیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بـر مـدعـا گـواه گـرفـتم، جسـم تـرانـه قلب نـدا را

انصـاف را به هیچ شـمردند، بس خـون بی‌گناه که خوردند
شـرم آیـدم دگـر کـه بگـویم، بـردنـد آبـروی حـیا را

سـهراب‌هـا بـه خـاک غـنـودنـد، آرام آنچنان‌که نبودند
کـو چاره‌سـاز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

زیـن پس کـدام جـامـه بپوشـند، بهـر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عـین فاجـعـه دیـدنـد، فـخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گـو سـیل سـخت آیـد و شـویـد، سـجاده و نـماز ریا را

سیمین بهبهانی


با سپاس از آزیتا