۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

بحرطویل عمو نوروز - ابوالقاسم حالت (هدهدمیرزا)

رفقا ! خاطر خود شاد بدارید و ره‌ غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت ز باران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت چنان جلوه‌گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفایی دگر و کرد غم از دل به در. می‌دَهَدت باد بهاری خبر از طی‌شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل‌خندان بزنی خیمه به بستان و ببین‌ی که گلستان ز گل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه‌ی‌رضوان همه پر لاله‌ی‌نعمان همه پر نرگس‌فتان همه پرگوهر و مرجان. غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست در این فصل دل‌انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت‌ فردوس‌برین کرده جهان را.

همه جا زمزمه‌ی سال جدید و همه را شوق شدید و سخن از گردش عیداست، گل سرخ و سپیداست که بر خاک پدیداست. در این عید سعیداست که بس روح امیداست که در جسم دمیده‌است زهر سوی نویداست که بر خلق رسیداست ولی من ز رُخم رنگ پریده‌است که هنگام‌ خریداست و از این فقر شدیداست که قلبم ترکیده‌است و دلم سخت تپیده‌است به یک‌سوی مجیداست که خونم بمکیده‌است، به یک‌سوی فریده‌است همین خیرندیده‌است، که پیوسته پریده‌است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب، بدان سان که ز هر باب فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج‌تراشی که کند، مایه‌ی شاد‌است، سر آغاز بهاراست و زمانی خوش و خرم که به هر سو و به هر کوی کنی روی و کشی بوی و ببین‌ی رخ دل‌جوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام به صد شوق نهی گام در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوییدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دایی و هر عمّه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکن‌ی در پی ورّاجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو بینی همه را خرّم و آزاد چنان شاخه‌ی شمشاد, عُمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نیارند ز غم یاد و نباشند به فریاد اگر بچّه و گر تازه جوان‌اند پی عیش روان‌اند و گر پیر زنان‌‌اند چو گل خنده زنان‌اند و چنین‌اند و چنان‌اند. به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

هفت سین چیده شود باز به هر جا و ز نو سبزه در آید به بر سرکه و سیر و سَمَک و سیب و سماق و سمنو دور برش از طرف‌ی سبزه‌ی سبز و طرف‌ی سیم سپید و طرف‌ی سنبل آبی طرف‌ی ماهی سرخ است که در آب خورد تاب و زند غوطه و بر گرد چنین منظره‌ی نغز و فریبنده و زیبنده و پر لطف و صفا شربت و شیرینی و نقل و شوکلات است بسی آب نبات‌است که چون شهد مهنّاست به شیرینی حلواست چو بادام منقّاست و یا چون گزاعلاست. غرض، جان تو فرداست که روز خوشی ماست هر آن کس که در این‌جا و در آن‌جاست چه پیراست و چه برناست چه نادار و چه داراست کند سورچران‌ی ز چپ و راست دگر باره برای به کف آوردن عیدی قمر و شمسی و هوشنگ و حسین وحسن و اکبر و مسعود بر آرند سحر زود سر از خواب و پی نیل به مقصود به هر کس که غنی بود بپیچید چنان دود بسی اِسکن موجود که از جیب تو مفقود شود در پی پرداختن عیدی و این مسئله در عید چنان رونَقش افزود که بگشود در کیسه‌ی خود مشدآقامحمود که از بس کِنِس بود نمی دید کسی زو کرم و جود و برای دو سه تومان عصبی می‌شد و می‌بست به دشنام زمین را و زمان را.

عده‌ای نیز از آن پیش که تحویل شود سال‌نو افتد در اندیشه‌ی سیر و سفر و گردش و خیزید و گریزید ز شهر خود و رو جانب شهر دگر آرند و شتاب‌اند به قزوین و به گیلان و به نوشهر و به گرگان و به تبریز و به زنجان و به قوچان و فریمان و به سمنان و به یزد و قم و کاشان و به کرمان و صفاهان و خراسان و بروجرد و لرستان و به نیریز و به ترشیز و به هر شهر و به هر قریه که یک هفته در آن جا بمانند و بسی کام برانند که هم خوش گذرانند و هم آخر برهانند گریبان خود از خرج پذیرایی نوروز و گرفتاری سال نو و بر دوش نگیرند چنین بار گران را.

طی سال نو و هر سال که ازآن راست به دنبال, الهی که به تایید خداوند بهین خوش گذرد بر همه از کارگر و رنج‌بر و پیشه‌ور و اهل‌ادارات، چه اعلی و چه ادنی چه رئیس و چه مدیر و چه مشاور و مشیر و چه سفیر و چه وکیل و چه وزیر و چه فقیر و چه نمد مال و چه دلال و چه حمّال و چه رمال و چه باحال و چه بی حال و چه بقال و چه عطار و چه سمسار و چه بوجار و چه نجار و چه تجار و چه ابزار و چه خباز و چه بزاز و چه لباف و چه طواف، غرض جمله‌ی اصناف، که دوراند ز انصاف و قرین‌اند به اجحاف، الهی که به زرباف‌ی زرباف و به علاف‌ی علاف، خداوند در این جامعه جور همه را جورکند غصه ز ما دور کند چاره‌ی رنجور کند خرّم و مسرور کند خاطر هر پیر و جوان را.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

این خانه قشـنگ اسـت ولی خانهّ من نیسـت - دکترخسرو فرشیدورد

دراندوه بسیار، با خبر شدیم که استاد بزرگ زبان و ادبیات پارسی و یکی از مفاخر بلندپایهٔ فرهنگی، دکترخسرو فرشیدورد ، درنزدیکيی‌یِ روز نهم دی ۱۳۸۸ در سن ۸۰ سلگی، در تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" در تهران رخت از این جهان بربست.

دکتر فرشیدورد از استادان بنیادین دانشکدهٔ زبان و ادبیات پارسی در دانشگاه تهران و دارای آوازه‌ٔ جهانی و دیدگاه‌های ویژه در میدان دستورزبان بود. نوشتارها و کتاب‌های گسترده و بسیار ارجمندی در پیرامون دستور زبان پارسی و زبان شناسي و بررسی‌های ادبي‌ از آن استاد برجای مانده است. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر پارسی عشق و غیرت بسیار داشت.

در اینجا یکی از سروده‌های پیشین استاد را می‌آوریم، که به زیبایی مهر بی‌پایان او را به ایران و فرهنگ این سرزمین نشان می دهد:

این خانه قشـنگ اسـت ولی خانهّ من نیسـت

این خاک چـه زیباسـت ولی خاک وطن نیسـت


آن کشـور نـو، آن وطــــن دانش و صنعـت

هـرگز به دل انگیـــزی ایران کهن نیسـت


در مشـهد و یزد و قم و سمنان و لرسـتان
لطفی‌سـت که در کلگری و نیس و پکن نیسـت

در دامــن بــحــرخـزر و سـاحـل گـیـلان
موجی‌سـت که در سـاحـل دریای عـدن نیسـت


در پـیــکـر گــلـهای دلاویـز شـمـیـران

عـطـری‌سـت که در نافـهّ آهـوی ختن نیسـت


آواره‌ام و خسـتـه و سـرگشـته و حـیـران
هـرجـا که روم هیچ‌کجـا خـانـهّ من نیسـت

آوارگـی و خـانـه‌بـه‌دوشـی  چـه بلایی‌سـت
دردی‌سـت که همتاش در این دیر کهن نیسـت

من بهر کـه خـوانـم غـزل سـعدی و حـافظ
در شـهر غریبی که در او فهم سـخن نیسـت

هرکس که زند طـعـنـه به ایرانی و ایران
بی‌شبهه که مغزش به ‌سر و روح به‌ تن نیست

پاریس قشـنگ اسـت ولـی نیسـت چـو تهران
لـنـدن بـه دلاویـزی شـیـراز کـهن نیسـت

هـر چـنـد کـه سـرسـبز بُـوَد دامنـهٔ آلپ
چـون دامـن‌البرز پر از چـین‌وشـکن نیسـت

این کوه بلنـداسـت ولـی نیسـت دمـاونـد
این رود چه زیباسـت ولی رود تجـن نیسـت

این شـهـر عظیم‌اسـت ولی شـهر غریب اسـت
این خانه قشنگ اسـت ولی خـانهّ من نیسـت


درگذشت این استاد زبان و ادبیات فارسی را تسلیت می‌گوییم.


در بارهٔ دکتر خسرو فرشیدورد بیشتر بدانید

با سپاس از نسرین

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

مناظره‌ی شعری‌یِ سیمین بهبهانی، ابراهیم صهبا، رند تبریزی و شمس الدین عراقی

يارب  مرا ياری  بـده،  تا  سـخت  آزارش کنم
هـجرش دهم، زجـرش دهـم، خوارش کنم، زارش کنم

از بـوســه‌هـای آتشـين، وز خنده‌هـای دل‌نشـين
صد شعله در جان‌اش زنـم، صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشـمش سـاغـری، گـيـرم ز دسـت دل‌بـری
از رَشـک آزارش  دهـم، وز غـصـه  بيمارش  کنم

بـنـدی بـه پای‌اش افکنم، گـويم خـداوندش منم
چـون بنـده در سـودای زر، کـالای بـازارش کنم

گـويد میفزا قهر خود، گويم بخـواه‌ام مهر خود
گـويد کـه کم‌تر کـن جفا، گويم که بسيارش کنم

هـر شام‌گـه در خـانه‌ای، چـابک‌تر از پروانه‌ای
رقـص‌ام بـر بيـگـانـه‌ای، وز خويش بيزارش کنم

چون بين‌ام آن شيدای من،  فارغ شداز احوال من
منزل کنم در کـوی او، باشـد کــه ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهانی :

يارت شـوم، يارت شـوم،  هـر چـنـد آزارم کنی
نازت کِشـم، نازت کِشـم، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسـندی گر من‌ام، دل را نسـازم غرق غـم
باشـد شـفا‌بخش  دل‌ام، کـز عشـق بيـمـارم کنی

گر رانی‌ام از کوی خود، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدل‌ام، کز عشـق بيـمارم کنی

مـن طاير پر بسـته‌ام، در کنـج غم بنشـسـته‌ام
من گر قفس بشـکسـته‌ام، تا خـود گرفتـارم کنی

مـن عـاشـق دل‌داده‌ام، بـهــر بــلا آمــاده‌ام
يـار مـن دل‌داده شـو، تـا بـا بـلا يـارم کنی

ما را چـو کـردی امتحان، ناچـار گردی مهربان

رحـم آخـر ای آرام جان، بـر اين دل زارم کنی

گـر حـال دشـنام‌ام دهی، روز دگـر جـان‌ام دهی
کـامـم دهی، کامـم دهی، الطـاف بسـيـارم کنی



جواب سيمين بهبهانی به ابراهيم صهبا :


گفت‌ی شـفابخشـم تـو را، وز عشـق بيـمارت کنم
يعنی به خود دشـمن شوم، بـا خويشتن يارت کنم؟

گـفت‌ی کـه دل‌دارت شـوم، شـمـع شـب تارت شـوم
خـواب‌ی مبارک ديـده‌ای، تـرسـم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهانی:


ديگر اگر عريان شـوی، چون شاخـه‌ای لرزان شوی
در اشک‌ها غلتان شـوی، ديگـر نمی‌خواهـم تو را

گـر باز هـم يارم شـوی، شـمـع شـب تارم شـوی
شـادان ز ديدارم شـوی، ديگـر نمی‌خواهم تو را

گر محـرم رازم شـوی، بشـکسـته چون سـازم شوی
تنها گـل نازم شـوی، ديگـر نمی‌خـواهـم تو را

گـر بازگـردی از خطا، دنبـال‌ام آيـی هـر کجا
ای سنگ‌دل، ای بی‌وفا، ديگـر نمی‌خـواهـم تو را

جواب رند تبريزی به سيمين بهبهانی و ابراهيم صهبا :

صهبای من زيبای من، سـيمين تو را دل‌دار نيست
وز شعر او غم‌گين مشو، کو در جهان بيدار نيست

گر عاشق و دل‌داده‌ای، فارغ شـو از عشـق‌ی چنين
کان يار شهر آشـوب تو، در عالم هشـيار نيسـت

صهبای من غم‌گين مشـو، عشـق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی‌کسان، سيمين تو را غم‌خوار نيست

سـيمين تو را گويم سـخن، ک‌آتش به دل‌ها می‌زنی
دل را شـکسـت‌ن راحت و زيبنـده‌ی اشـعار نيسـت

با عشـوه گردانی سخن، هـم فتنه در عـالم کنی
بی پرده می‌گويم تو را، اين خود مگرآزار نيست؟

دشمن به جان خود شدی، کز عشـق او لرزان شـدی
زيرا که عشق‌ی اين‌چنين، سـودای هر بازار نيست

صهبا بيا ميخـانـه‌ام، گـر راند از کـوی وصال
چون رند تبريـزی دل‌اش، بيگانه‌ی خـمـار نيسـت



عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی :

ای رند تبـریزی چـرا این‌هـا بـه آن‌هـا می‌کنی؟
رندانه می گـویم ترا، ک‌آتش بـه‌ جان‌هـا می‌کنی 


ره می‌زنی صهـبـای ما؟ ای وای تـو، ای وای ما!
شرم‌ات نشد بر همـرهان، تیر از کمان‌هـا می‌کنی؟


سـیمین عاشـق‌پیـشـه را گـویی سـخـن‌هـا ناروا
عاشـق نبـودی ک‌یـن چنیـن، زخـم‌زبان‌هـا می‌کنی


طشـت‌ی فـروانـداختی، بـر عاشـقان خـوش تاختی
بشـکن قلم خاموش شـو، تا ایـن بیـان‌ها می‌کنی! 


خواندی کـجـا این درس را، واگو رهاکن ترس را
آتش‌بـزن بر دفتـرت، تـا ایـن گـمان‌هـا می‌کنی! 


دلبـر اگر بـر ناز شـد،افسـانه‌ی پـر راز شـد …
دلـداده دانـد گویدش: بـاز امتحـان‌هـا می‌کنی؟ 


معشـوق اگـر نـرم‌ی کند، عاشـق ازآن گرم‌ی کند!
ای بی‌خبـر این قصـه را، بر نوجـوان‌هـا می‌کنی؟


عاشق اگر بر قهر شـد، شیرین به کام‌اش زهر شد
گـاه‌ی اگـر این می‌کنـد، بـر آسـمان‌هـا می‌کنی؟ 


او داند و دلـدار او، سـر بـرده‌ای در کار او
زیـن سـرکش‌ی مـی‌ترسم‌ت، شایـد دکـان‌هـا می‌کنی؟


از (بی‌نشـان) شـد خـواهش‌ی، گر بر سـر آرامش‌ی
بازت مبـادا پاسخ‌ی، گـر ایـن، زیان‌هـا می‌کنی




۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

اینجا آریزوناست - ابوالحسن کمالی

اینجا آریزوناست،
کورهٔ خورشید می‌دمد،
و هردَمِ آن رازی از بقاست
آری، «گراند کانیون»،
یکی از عجایب دنیاست.

بر «سالت ریور»اَش(*)
 چو نظر افکنم ز دور،
اِ نگار رود خشکی قُم و آب شور،
این‌جا زُباله‌های اَ تم می‌رَوَد به خاک،
آن‌جا جنازه‌های گُنَه می‌رَوَد به گور!
شیطان و شیخ هردو سَران جَریده‌اند،
هرجا قدم گذارده، شَرّ آفریده‌اند.

این غربِ وحشی‌است که بی‌داد می‌کند،
«نظم نوین» به روی زمین نَقش‌اژدهاست،
این‌جا آریزوناست.

در آسمان خم شده تا قُلّه‌های کوه،
شفّاف و پُر‌شکوه،
سیّاره و ستاره به لب‌خند و چِشمک‌اند،
جمعی فضانورد به‌تمرین رنگ و جنگ،
غوغا به پا کنند که اندر جهان تَک‌اند!
چشم‌آن تیزبین زمین (**) غرقِ کائنات،
اندر پِیِ حیات.

باری، حکایتی‌ست سَراسَر صداقتی،
وَز تو چه پنهان شکایتی ...
غارت‌گران آمده از آب‌های دور،
یغماگرانِ هست‌ی و زَر، کارشان به زور،
جنگ‌آورانِ عَبوس،
در کنارِ تن‌آوَران کاکتوس،
بَرکَنَند پوست از سَرِ آن قوم سُرخ‌پوست،
این‌جا مکان و قتل‌گهِ بس قبیله‌هاست،
این‌جا آریزوناست.

ای ساکنانِ روی‌زمین! ... فریاد،
فریاد از ستم‌گری و بی‌داد.

***
مهتاب جان‌سپرد ز توفان و گِردباد،
دیوی تنوره‌کش، ز کویرم به خانه بُرد،
عجولانه ره سپُرد.

صدها هزار مغز از ایران رَمیده‌اند،
بسیار کس که گم شده یا وَرپَریده‌اند!
خِیلِ زنان مُتعهٔ هم‌آغوشی و نیاز،
آن‌گَه مکانِ غصبی و قَدقامتِ نماز،
خوان و جوان قبالهٔ مُلایِ پُرگناه،
شیخ‌اک که بُرده گنج و نابُرده‌است رنج،
دین را طلاق گفته به دنیای روسیاه،
این‌جا که خانه نیست دگر، این شکنجه‌گاست،
یا رَب بریده‌باد که این دست از «سیا»ست!
این‌جا آریزوناست.

ابوالحسن کمالی

*   رودخانه‌ای که از شهر فِنیکس، مرکزآریزونا، می‌گذرد.
** تلسکوپ‌های عظیم رصدخانه‌های آریزونا.


با سپاس از کاظم


۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

سجاده، فرش عنف و تجاوز - سیمین بهبهانی













سیمین بهبهانی می‌گوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها می‌داند:


سـجـاده فـرش عـنف و تـجاوز، ای داعیان شـرع خدا را!
بـر قتل‌عام دین و مروّت، دسـت که بسـته چشـم شـما را؟

اللّـه‌اکبر اسـت که هـر شـب، هـمـراه جـانِ آمده بر لب
آتشـفشـان به بال شـیاطین، کرده‌سـت پاره پاره فضا را

از شـرع غـیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بـر مـدعـا گـواه گـرفـتم، جسـم تـرانـه قلب نـدا را

انصـاف را به هیچ شـمردند، بس خـون بی‌گناه که خوردند
شـرم آیـدم دگـر کـه بگـویم، بـردنـد آبـروی حـیا را

سـهراب‌هـا بـه خـاک غـنـودنـد، آرام آنچنان‌که نبودند
کـو چاره‌سـاز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

زیـن پس کـدام جـامـه بپوشـند، بهـر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عـین فاجـعـه دیـدنـد، فـخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گـو سـیل سـخت آیـد و شـویـد، سـجاده و نـماز ریا را

سیمین بهبهانی


با سپاس از آزیتا